مریم بهنام

وقتی که شانه هایت

    زیر قد خمیده ام

ستونی شد استوار

من قد علم کردم

برای ایستادن

روی پل پر رفت و آمد زندگی...

سالهاست در ترددم

در مرز تردید

در گم شدن ، میان ازدحامی

که تنهایی

تن به فردا سپردن است

و من کشیده قد چو سرو

روی پل زندگی

میروم

میروم تا رسیدن به فردا...

  وبلاگ مریم بهنام

حامد عسگری

خدمت شروع شد، تاریک و تو به تو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

شب‌های پادگان، سنگین و سرد بود

آخر خدا چرا؟ آخر خدا بگو

نه… نه نمی‌شود، فریاد زد: برقص

در خنده‌ی فروغ، در اشک شاملو...

توی کلاه خود، لاتین نوشته بود

Your hair is black, Your eyes are blue

یک نامه آمد و شد یک تراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» و ستاره‌ها چشمک نمی‌زدند

انگار آسمان حالش گرفته بود

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگاه، با بغض در گلو

 بالای برج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

                  وبلاگ حامد عسگری

نرگس کاظمی زاده

بعد عمری دوباره دیدن تو، مانده ام بی قرار یعنی چه

عصر هر روز راس ساعت پنج، آدمی بی قرار یعنی چه

در جواب سکوت من گفتی :میروی تا دوباره برگردی

میروی عشق من نمیدانی، بازی روزگار یعنی چه

رفتی و بی تو کل تقویمم، فصل تکراری زمستان شد

آه اردیبهشت زاده من، بی تو دیگر بهار یعنی چه...

مثل ماهی کوچکی ناگاه، دل به دریای کوسه ها زده ام

تو که حال مرا نداری تا، حس کنی بیگدار یعنی چه

یک نگاه تو گیج و مستم کرد... توی آیینه خوب دقت کن

مطمئنم تو هم نمیفهمی، قهوه ایِ خمار یعنی چه

شب و تنهایی و من و غربت، چند بیتی اتاقی سرد

جای من نیستی نمیفهمی، زندگی توی غار یعنی چه

آه... با این همه نمیمانم، میروم تا به تو بفهمانم

توی قانون عشق بازی من، معنی شاهکار یعنی چه

محمد حسین ملکیان

قهوه را بردار و یک قاشق شکر، سم بیشتر

پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر

قهوه قاجاریم هم رنگ چشمانت شدست

می شوم هر آن به نوشیدن مصمم بیشتر

صندلی بگذار و بنشین روبرویم وقت نیست

حرف ها داریم صدها راز مبهم بیشتر

راستش من مرد رویایت نبودم هیچ وقت

هر چه شادی دیدی از این زندگی غم بیشتر

ما دو مرغ عشق اما تا همیشه در قفس

ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر

عمق فنجان هر چه کمتر میشود، حس میکنم

عرض میز بینمان انگار کم کم بیشتر

خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی

زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر

حیف باید شاعری خوش نام بود  در بهشت

مادرم حوا مقصر بود، آدم بیشتر

سوخت نصف حرف هایم در گلو اما تو را

هر چه میسوزد گلویم، دوستت دارم بیشتر...

 

محمد حسین ملکیان

با این همه رقاصه در دربار امشب

رقص تو باید باب میل شاه باشد

ای دختر قاجار، من طاقت ندارم

رقصت بلند و دامنت کوتاه باشد

خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟

پیچیده عطر گیسویت در قصر حالا

مثل خوره این ترس افتاده به جانم

پایان مجلس، شاه خاطر خواه باشد

میچرخی و آیینه های سقف در من

می ایستی، آیینه های سقف در تو

اینکه چه ها آیینه در آیینه دیدم

بهتر فقط بینی و بین الله باشد...

از رقصت احساس شعف دارند آنها

دور تو جام می به کف دارند آن ها

سربازها  دالان برایت باز کردند

تا پیش پای تو فقط یک راه باشد...

یک چرخ کامل میزنی، سرباز اول

یک چرخ کامل میزنی، سرباز آخر

انگار پشت نرده ها باشی و این سو

تصویر تو گاهی نباشد گاه باشد...

حالا از اینجا  مات میبینم تنت را

حالا نمیبینم از اینجا دامنت را

حالا تو با یک مرد گرم رقص هستی

از دور پیدا نیست شاید شاه باشد...

فرخی یزدی

شب   چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا؟

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم!

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح دل داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر

بر سر آتش جور تو کبابش کردم!

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم