حامد عسگری
خدمت شروع شد، تاریک و تو به تو
بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»
شبهای پادگان، سنگین و سرد بود
آخر خدا چرا؟ آخر خدا بگو…
نه… نه نمیشود، فریاد زد: برقص
در خندهی فروغ، در اشک شاملو...
توی کلاه خود، لاتین نوشته بود
Your hair is black, Your eyes are blue
یک نامه آمد و شد یک تراژدی
این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...
س» و ستارهها چشمک نمیزدند
انگار آسمان حالش گرفته بود
تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشک در نگاه، با بغض در گلو
بالای برج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ ساعت 15:49 توسط داود لواسانی
|