بحر طویل

اي كه مرا مايه ي حظّيّ و سروريّ و ز هر عيب به دوريّ و چو يك پارچه نوريّ و به دل همچو بلوريّ و مبرّا ز غروريّ و پر از شعر و شعوري ،با دروديّ و سلاميّ و نويديّ و پياميّ و حديثيّ و كلامي ز رهِ دور، از اين عاشق رنجور، به تو اي دلبر مهجور، كه باشي به هنر شهره و مشهور و نباشد به دلت جور و جفايي ، كه تو خود اصل وفايي و بهين شاعر ماييّ و به درددل عشّاق دوايي، به چه حاليّ و كجايي، ز برم دور چرايي، ارچه ما را نبود طاقتِ هجرانِ رخَت اي مهِ زيبا،دارم اميد كه لطفِ ازلي در همه احوال بسي شامل حالت شده باشد و دگر همچو گذشته بشوي همره و مأنوس به سلم و خوشي و صدق و صفا و كرم و جود و سخا و دگر الطاف خدا دوركند ازتن تو رنج و بلا را! الغرض، تا تو در اين دهكده ي كوچكِ رايانه اي از بهر دل ملت بيداردل خويش، به افشاگري و شوخي و طنّازي و هم دادن آگاهي از اسرار مگو دست گشودي، همگان را به سخن هاي پر از شهد و شكر راغب و مشتاق نموديّ و به نيش قلمت گرد و غبار از رخ هر ناكس بي مغز و خرد پاك زدوديّ و هم از باطن بي مايه ي ارباب زر و زور و ريا پرده گشودي، دل اين بنده ي ناقابل دون پايه ي وادي هنر، گشت به شعرت

متمايل، چو تويي شمع محافل ، چو تويي مير قبايل ، چو تويي مرد هنر، شاعر كامل،چه شده تا دگر آن خامه ي جانانه ي خود را به لب طاق بهشتيّ و كلامي ننوشتي ، سرِ سوداييِ ما را به تبِ هجر بخستي ، دل ما را بشكستي و چو تيري ز كمان خانه ي وصل از كف تقدير بجستيّ و به كنجي بنشستي؟! نبود تاب و توانم، هله اي سروِ روانم، كه دگر مركبِ شكوائيه در نامه ي اينترنتي خود بجهانم، سخن از هجر و فراق تو برانم. چه شود گر ز رهِ بنده نوازي ز درآييّ و مر اين مرغ دلم را به كرم، ناز و نوازش بنماييّ و كني ياد دگرباره انيس الرفقا را!

بحر طویل

مردي از شدت دل درد به جان آمده صد ناله و آهش به زبان آمده از درد درونش به فغان آمده بادرد نهان آمده نزديك يكي دكتر لايق كه در امر شفاي همه‏ درد و بلا بود چو حاذق بدو عرضه كند درد درون را.

مرد بيمار چو آمد به درون مطب دكتر دانا كه بوده ست در انجام عمل فرز و توانا ، سلامي و پيامي بنمودي به يكي منشي دكتر به آن خانم آكتور كه او بود هنرمند و به صد حيله و ترفند ستاندي به عناوين مكرر ويزيتي سه برابر به صد عشوه ز بيمار بلا ديده و اين بسته زبون را.

داد آن مردك بيچاره و آواره بدو هرچه كه فرمود زنقدينه موجود به آن منشي پر رو به آن خانم پرگو . به او گفت بده وعده ديدار به اين خسته بيمار كه شايد بكند درد دل از اين تن تبدار برون را.

عاقبت ديد طبيب آن تن تبدار ،آن مردك بيمار و به او گفت كه بايست سريعاً بشوي بستري و بازشود زير شكم چونكه نموده است ورم روده كورت وگرنه بپُكَد روده ، سرازير كند رو سوي گورت لذا زود ببايست درآورد زتن روده برون را.

الغرض رفت سوي تخت عمل تا كه در آرند دَمل از شكمش تاكه شود راحت از اين درد و شود بار دگر سرخ رخ زرد وشكم را بدريدند و به دنبال دمل داخل اشكم بدويدند ولي چونكه طبيب بود توانا و در انجام عمل زيرك و دانا بجاي دَمَل و روده كورش درآورد ز او معده و يك كليه بيمار و نشد چاره دردش عمل دكترورفت از كف او معده و آورده شد از اشكم او كليه برون را.

حال گويم بتو اين قصه سر بسته بداني و بخواني و تو هرگز نخوري گول و به مطب نخوري وول و تنت را نسپاري به كف دكتر نالايق وآنكس كه به تبليغ شده لايق و دانا و توانا ، چونكه درمان نكند دردتو را بلكه كه آسان بكند مرگ تورا ، زود براند تنت از صحنه برون را.

عذر خواهي كنم از دكتر بادقت و دلسوز كه آگه بود اين قصه جانسوز كه بيمار چه دردي وچه رنجي بكشيدي وسوي مطب دكتر بدويدي وبا خرج و خراجات پزشكش بشود قبله حاجات و نباشند خداوند رضا تا كه درآرند طبيبان به سرش ظلم و جفا و نكنند از تن او درد برون را.

بحر طویل


باغبانی که به تدبیر و عمل ، بین همه اهل محل ، بود مَثَل ، رفت به بوستان خود و وارد آن باغ شد و دید که یک سِیِد و یک صوفی و یک عامی از آن باغ بسی میوه فرو چیدند و گرمند به خوردن.شد از این مفت خوری سخت غضبناک و بسی چابک و چالاک ، کمر بست کز آن باغ دفاعی بکند ، جنگ و نزاعی بکند . لیک در اندیشه فرو رفت و به خود گفت:«بخواهم من اگر یک نفری با سه نفر جنگ کنم ، هیچ توانایی این کار ندارم ، چه کنم ؟ » عاقبت الامر به یاد روش "تفرقه انداز و حکومت کن" افتاد و دلش گشت بسی شاد ، کزین راه تواند به مجازات رساند سه نفر مفتخور و مفت بر و دفع کند رنج و ضرر را.

رفت اول به بر عامی و گفت:«این دو نفر گر که از این باغ دوتا میوه بچینند ، بزرگند و سترگند ، یکی سید والاست ، یکی صوفی داناست . غرض ، هر دو شریفند و متین ، هر دو عزیزند و امین ، اهل دل و اهل یقین ، هر دو چنانند و چنین ، لیک تو آخر به چه حق داخل این باغ شدی؟ » سید و صوفی چو شنیدند از او این سخنان ، هر دو هواداری از او کرده و گفتند : «صحیح است و درست است.»

سه تایی بدویدند به عامی بپریدند و به ضرب لگد و سیلی و اُردنگ از او پوست بکندند و از آن باغ برونش بفکندند.چو او رفت برون ، صاحب باغ آمد و رو کرد بدان صوفی و باخشم و غضب گفت که :«ای صوفی ناصاف ، که دور است سرشت تو از انصاف و قرین است به اجحاف ، رفیق تو که یک سید ذوالقدر و جلیل است ، از این باغ اگر میوه خورد ، در عوض خمس خورد ، حق خود اوست ، تو دیگر به چه حق دست زدی میوه ی باغ من محنت زده ی خون به جگر را؟»

سید این حرف چو بشنید ، بخندید و بتوپید بدان صوفی و گفتا که : «صحیح است و درست است :خود این حرف حسابی است .» پس از گفتن این حرف فتادند دوتایی به سر صوفی بد بخت و زدندش کتکی سخت و فکندندش از آن باغ برون . صوفی افسرده و پژمرده ، کتک خورده ، برون رفت و فقط سید بیچاره به جا ماند که آمد به برش صاحب آن باغ و بگفتا که :«کنون نوبت تنبیه تو گشته است . تو ای مرد حسابی ، به چه جرات قدم اندر توی این باغ نهادی؟ مگر این باغ از آن پدرت بود ؟ تو آخر به چه حق میخوری از میوه ی باغی که بود حاصل خون جگر من ؟ تو که باید به همه ، درس درستی و امانت بدهی ، خود ز برای چه نهی در ره اجحاف و ستم پای ؟ » پس از این سخنان جست و بچسبید گریبانش و او را هم از آن باغ برون کرد .غرض ، عاقبت الامر ، بدین دوز و کلک ، یک نفری راند ز باغ آن سه نفر را.

بحر طویل

سلام و ادب و پرسش احوال ، فراوان ، نه دو مثقال ، به هر آدم با حال ،ز هر جنس و به هر نوع و زبان و وطن و کشور و دین و سخن و گونه و اعمال ، چه شیخی چه موزیکال ! ،چه با خال و چه بی خال ، بگویم من از این جای ، از این جای ، از این جای .

سلامی وَ علیکم ، وَ ماچی ز لَبَیکم ، و َ قلبی بلدیکم ، و روحی بفدیکم ، که همین لحظه برایت بنویسم ز چه روطنزک بالا شده مخلوط به لاتین ، ز بالا و ز پایین ، به همین جای،همین جای ، همین جای .

از انجا که خودم مدت بسیار شده درس زبان رفته ز یادم ، شده بازار کسادم ، به خودم گفتم اگر من بتوانم بنویسم به یکی طنز ، بسی قافیه از واژه ی لاتین ، بشود موجب هندل زدن ذهنم و آنگاه قلم دست گرفتم وَ نوشتم وَنوشتم ...که یهو حس بنمودم شده روشن دل ماشین و چه پر گاز رود قافیه در شعر بدین جای ،بدین جای ،بدین جای!! 

فاضل نظری

با زبانی سوخته در وحشت کابوس ها

قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها

کورسویی از خدا مانده است و پنهان کرده ایم

در شکاف دخمه ی این شهر دقیانوس ها

آفتابی نیست اما طبل نوبت می زنند

آسمان خواب است در بیداری ناقوس ها

جاده آنک در هوار مه گم است اما هنوز

می دمند آوارگان بی جهت بر کوس ها

پشت این رنگین کمان نور، حشر سایه هاست

پرده بردارید از پای این طاووس ها

دست بردارید از ما آی عیسایان کذب

دردهای ما شمایید آی جالینوس ها!

انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک بگو!

تنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟