محمد حسین ملکیان

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم

هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم

شاعر شده ­ام صبرکنم باد بیاید

تا یک غزل از روسری ­ات وام بگیرم

هی جام پس از جام پس از جام بیاری

هی جام پس از جام پس از جام بگیرم

آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد

آرام شوی در دلت آرام بگیرم

سهمم اگر افتادن از این بام بیفتم

سهمم اگر اوج است از این بام بگیرم

سنگی زدم و پنجره ­ات باز...ببخشید

پیغام فرستادم پیغام بگیرم

شاعر شدم اقرار کنم وصف تو سخت است

شاعر شدم از دست تو سرسام بگیرم

محمد حسین ملکیان

جام ملائک در شب خلقت به هم خورد

ابلیس سرگرم ریاضت بــود، کـــم خورد

دور خـدا آن شب ملائک حلـــقه بستند

او چار قل خواند و سپس انسان رقم خورد

در خــاطراتش مـــادرم حــــوا نـــوشته

دستی میان گیسوانم پیچ و خم خورد

حوا کـــه سیب ... آدم فریب و آسمـــان مهر

درها به هم، جبریل غم، شیطان قسم خورد

همزاد من از انگبین اصفهان و

همزاد تو نارنج از باغ ارم خورد

وقتـــی بــــه دنیــــا آمدم شاعـــر نبودم

یک سنگ از غیب آمد و توی سرم خورد

نام تــــو از آن پس درون شـــعر آمد

نام من از دنیای عاقل ها قلم خورد

محمد حسین ملکیان

قهوه را بردار و یک قاشق شکر، سم بیشتر

پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر

قهوه قاجاریم هم رنگ چشمانت شدست

می شوم هر آن به نوشیدن مصمم بیشتر

صندلی بگذار و بنشین روبرویم وقت نیست

حرف ها داریم صدها راز مبهم بیشتر

راستش من مرد رویایت نبودم هیچ وقت

هر چه شادی دیدی از این زندگی غم بیشتر

ما دو مرغ عشق اما تا همیشه در قفس

ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر

عمق فنجان هر چه کمتر میشود، حس میکنم

عرض میز بینمان انگار کم کم بیشتر

خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی

زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر

حیف باید شاعری خوش نام بود  در بهشت

مادرم حوا مقصر بود، آدم بیشتر

سوخت نصف حرف هایم در گلو اما تو را

هر چه میسوزد گلویم، دوستت دارم بیشتر...

 

محمد حسین ملکیان

با این همه رقاصه در دربار امشب

رقص تو باید باب میل شاه باشد

ای دختر قاجار، من طاقت ندارم

رقصت بلند و دامنت کوتاه باشد

خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟

پیچیده عطر گیسویت در قصر حالا

مثل خوره این ترس افتاده به جانم

پایان مجلس، شاه خاطر خواه باشد

میچرخی و آیینه های سقف در من

می ایستی، آیینه های سقف در تو

اینکه چه ها آیینه در آیینه دیدم

بهتر فقط بینی و بین الله باشد...

از رقصت احساس شعف دارند آنها

دور تو جام می به کف دارند آن ها

سربازها  دالان برایت باز کردند

تا پیش پای تو فقط یک راه باشد...

یک چرخ کامل میزنی، سرباز اول

یک چرخ کامل میزنی، سرباز آخر

انگار پشت نرده ها باشی و این سو

تصویر تو گاهی نباشد گاه باشد...

حالا از اینجا  مات میبینم تنت را

حالا نمیبینم از اینجا دامنت را

حالا تو با یک مرد گرم رقص هستی

از دور پیدا نیست شاید شاه باشد...