محمد سلمانی

کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد

 

خوب من! منظره ی خوب ، تماشا دارد

ساختم آینه ای را به بلندای خیال

تا خودت را به تماشای خودت وا دارد

راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است

که به اندازه ی صد فلسفه معنا دارد

گوش کن خواسته ام خواهش بی جایی نیست

اگر آیینه ی دستت بشوم ، جا دارد

چشم یک دهکده افتاده به زیبایی تو

یعنی این دهکده یک دهکده رسوا دارد

کوزه بر دوش سر چشمه بیا تا گویند

عجب این دهکده سرچشمه ی زیبا دارد

در تو یک وسوسه ی مبهم و سرگردان است

از همان وسوسه هایی که یهودا دارد

عشق را با همه شیرینی و شورانگیزی

لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد

بی قرار آمدن ، آشفتن و آرام شدن

حس گنگی است که من دارم و دریا دارد

یخ نزن رود معمایی من ! جاری باش

دل دریایی ام آغوش پذیرا دارد

فرزانه بارانی

حالا چه وقت شاعر شدن است؟!

نمی شود که تو هر وقت دلت خواست

یادت را هوار کنی روی دلم

و یقیه احساسم را سفت بچسبی

و من وسط این همه آدم

هی مدام حواسم به تپش های دلم باشد

به اینکه دستم یک وقت نلرزد

بغضی در صدایم نلغزد

نمی شود که تو بی هیچ اجازه ای

برای خودت بروی و بیایی

و خیالت هم نباشد

که قلب جزو اموال شخصی آدم ها ست!

چراغ قرمز ها را رد می کنی!

یکطرفه ها را می پیچی!

یک دل را با سر به هوایی ات به هم می ریزی!!

و آنقدر بی محابا

لابه لای خاطراتم لای می کشی و بوق میزنی

تا بالاخره این منطق نق نقوی کم حوصله

از راه می رسد

گوشت را می پیچاند و پرتت می کند بیرون

و دوباره من می مانم

و دلی بی سرو سامان

که دیوانه، دیوانه باز هایت است.

وبلاگ شاعر: فرزانه بارانی