اصغر معاذی

روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق...حالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت

با "اشارتِ نظر"* آرامشِ دنیای هم بودیم
نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت

در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود
خلوتِ ما در هجومِ برف و باران "چتر" و "شال"ی داشت

عشقِ "حافظ" بود و با "شاخ نباتش" زندگی می کرد
شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت

شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم
ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید "چال"ی داشت

گوشه ای تا صبح حالِ "منزوی" را بغض می کردیم
بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت

"زندگی می گفت:باید زیست...باید زیست"*...اما آه...
آخرین آغوشمان در باد...بغضی داشت...حالی داشت...!

حافظ شیرازی

بیا که قصر اَمَل سخت سُست بنیادست
بیار باده که بُنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

تو را ز کُنگره‌ی عرش می‌زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت، یاد گیر و در عمل آر
 که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
 که این لطیفه‌ی عشقم ز رهروی یادست

مجو درستیِ عهد از جهانِ سستِ نَهاد
که این عَجوزْ عروسِ هزار‌دامادست

نشان عهد و وفا نیست در تَبَسُّم گل
بنال بلبل بی‌دل، که جای فریادست